أَعْظَمَ اللَّهُ أُجُورَنَا بِمُصَابِنَا بِالْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلامُ

وَ جَعَلَنَا وَ إِیَّاكُمْ مِنَ الطَّالِبِینَ بِثَارِهِ مَعَ وَلِیِّهِ الْإِمَامِ الْمَهْدِیِّ


مِنْ آلِ مُحَمَّدٍ عَلَیْهِمُ [عَلَیْهِ‏] السَّلامُ.
 

خدا مزدهاى ما را به خاطر سوگوارى‏مان براى حسین(درود بر او باد) بزرگ گرداند، و قرار دهد ما و

شما را از خونخواهانش به همراه‏ ولى‏اش امام مهدى از خاندان محمّد(درود بر ایشان باد).

 



 

شیعیان در سر هواى نینوا دارد حسین
خون دل با كاروان كربلا دارد حسین
از حریم كعبه و جدش به اشكى شست دست
مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین


لباس سیاه بر تن کنید و شال عزا بیاویزید...دیوار خانه ها را با پرچم یا حسین و یا ابالفضل بپوشانید...موکب عزا برپا دارید و حسینیه ها را به علم و کتل بیارایید... خاک غربت زنجیرها را بر سر کنید ... عزای پسر ابوتراب است...

گام های خسته کاروان اندک اندک به سرزمین بلا می خورد و تشنگان وصل دوست یکی یکی به کنار شط می رسند...زینب در نور ماه بنی هاشم به صحرا رسیده است و صحرا خار مغیلان دارد...و صحرا آب ندارد...علی اصغر دهان به درخواست شیر باز نموده و علی اکبر به دنبال شیرینی فراتر از عسل است...سکینه به برق گوشواره می نگرد...و در این میان حسین به دیدار یار از دیار دل بریده .....

کربلا در انتهای کوچه ای در مدینه واقع شده، کوچه بنی هاشم! و ابتدای آن کوچه، سایبان سقیفه است...هان هشدار که خشکی درخت دنیا، ریشه در زیر همان سایبان دارد و خارهای بیابان کربلا، رویش هرزه هایی است که به هرزآب دشمنی با بانوی آب، حضرت کوثر، رشد کرده ....

و اما ما....

به غیرت عباس که نه، به مظلومیت حسین، آن هنگام که ...الشمر جالس علی صدره... با اشک خود، شجره طیبه اهل بیت را نمناک نگه داشته ایم، تا رود خروشان هدایت از کنار کعبه به مدینه و کربلا و بلکه تمام دنیا، جاری گردد و همراه با ندای

ان بقیه الله، چتر عدالت بر سپهر خلقت گسترده گردد.


 

آغاز ایام اندوه آسمان و زمین را تسلیت عرض می نماییم.


 

گروه فرهنگی عهدنامه
 

 
 


از کدام داستان کربلا بيشتر پند ميگيريد؟
 

وقتي به داستان کربلا نگاه ميکنم هميشه ماجراي چند نفر بيشتر از همه ذهن من رو مشغول ميکنه!

جناب حُربن يَزيد رياحي ، جناب زُهير ‌بن قين و ماجراي وهب و مادر و همسرش!

از اين بين ميخواهم کمي راجع به جناب زُهير ‌بن قين رحمة الله عليه براتون بگم!

زهير از مردان دلير روزگار خويش بود و از صحابي پيامبر(ص).

اما بعد از پيامبر(ص) بر اثر تبليغات شديد معاويه لعنة الله عليه از افرادي شد که قائل بودند اميرالمومنين عليه السلام در قتل عثمان لعنة الله عليه دست داشتند و لذا از اميرالمومنين و فرزندانش روي‌گردان بود (من شخصا چيزي در مورد زهير در زمان خلفاء نديدم و تاريخ، ميزان اين رويگرداني رو ننوشته).

در سال 60 زهير به همراه خانواده به سفر حج رفت و در طول مسير در هر منزلي سعي داشت تا در دورترين فاصله از بارگاه و خيمه‌گاه اباعبدالله الحسين عليه السلام ساکن شود که مبادا نگاهش به نگاه حسين بيفتد،

اما پيک ارسالي از جانب غريب کربلا و نهيب همسرش که: "عزيز زهرا تو را به خود ميخواند و تو نشسته‌اي؟"

زهير را به جايي فرستاد که نگاهش به نگاه حسين عليه السلام بيفتد و آن نگاه چنان کرد با دل زهير که بايد ميکرد تا جاييکه فرماندهي ميمنه‌ي سپاه اباعبدالله به او سپرده شد.(تا اينجاي بحث رو همه شنيديم)

نميخوام بحث تاريخي بکنم. فقط ميخوام دو تا نتيجه بگيرم از اين بحث!

1- مگه زهير چي داشت که با وجود اين مخالفتها باز حضرت دنبالش رفتند؟

وقتي بحث ميشه ميگند جناب حُرّ ادب داشت!

اما کسي نميگه چرا زهير اينگونه با يک نگاه حسين زير و رو شد و از دوزخ به بهشت رسيد؟ (اين برداشت شخصي منه)

به‌نظرم نکته‌اي که در زهير وجود داشت معرفت حقيقي به رسول خدا(ص) و خاندانش بود و اين سنت خداست که هرکس در راه کسب معرفت تلاش کنه عاقبت به خير ميشه.

ممکنه بگيد چرا اين رو ميگم؟!؟

در عصر تاسوعا وقتي رفيق قديمي زهير به نام "عزرة ابن قيس" خطاب به زهير ميگه:

"ما کُنتَ عِندِنا مِنْ شيعَةِ هَذَا الْبَيْت، اِنَّما کُنتَ عُثْمانِيّا"

يعني تو در نظر ما، از شيعيان اين خاندان نبودي بلکه عثماني بودي!

زهير پاسخ ميفرمايد: "اينکه امروز اينجا هستم دليلي است که از شيعيان اين خاندانم و البته من نامه‌اي به سوي حسين نفرستادم و به او وعده‌ي نصرت و ياري ندادم ولي در راه با حسين برخورد کردم ، فَلَمّا رَأَيْتَهُ ذَکَرْتُ بِهِ رَسول الله(ص) ، و وقتي او را ديدم ياد رسول خدا افتادم و تصميم گرفتم جانم را فداي فرزندش کنم."

اينجا نشون ميده که زُهير معرفت کاملي نسبت به رسول اکرم و خاندان پاکش داشته که با زنده شدن اين معرفت مجدد به راه اصلي برگشته و البته که وظيفه‌ي امام همين است.

2- نکته‌ي بعدي اين حقيقته که رفيق!

من و تو هم امروز زهير هستيم و حسين(ع) در لباس مهدي (عج) هر روز ما رو به راه دعوت ميکنه. ميگيد نه؟

چند بار نشسته بوديم و يکدفعه به مجلس اهل بيت عليهم السلام دعوت شديم؟

چند بار گناه کرديم و باز محرم که شد ما رو به خيمه‌ي خودشون دعوت کردند؟

ميشينيم و گله ميکنيم که اگه يک نگاه به ما هم بکنند از اين رو به اون رو ميشيم! نه!!

نگاهِ حسين عليه السلام به زهير افتاد به شمر(لعنةالله عليه) هم افتاد.

دل بايد آماده باشه...

هر سال ما رو دعوت ميکنند و ما غافل، منتظر يک دعوت ديگه هستيم.

تازه!!!! از اين هم جلوتر...

اگه ما رو با وضعيت زهير دعوت کنند، به جاي استفاده ميشينيم و کلي فکر ميکنيم که چرا من رو دعوت کردند؟

چي شد که با اون وضعيت من رو راه دادند؟

به جاي استفاده از فرصت اينقدر به اين مساله فکر ميکنيم که فرصتها هدر ميره!

پس بياييم و هر چيزي که ارتباطي با اهل بيت عليهم السلام داره رو با اين ديد ببينيم که شايد ما رو دعوت کردند.

انشاءالله که همه صاحب معرفت بشيم،

و با معرفت محبت پيدا کنيم،

که اين محبت باعث اطاعت بشه.

 

اللهم عجل لوليک الفرج و العافية و النصر و اجعلنا من خير اعوانه و انصاره

و شيعته و المستشهدين بين يديه