ميلاد ابر پر بار رحمت، ستاره درخشان هدایت، چشمه جوشان عدالت

آخرین بازمانده خدا،
حضرت بقیّه الله الاعظم را 

به تمامي شيعيان جهان تبريک عرض مي نماييم.

کی می‌رسم به لذتِ در خواب دیدنت؟

سخت است، سخت... از لب مردم شنیدنت...


نامت را فراوان بر زبان‌ها می‌آورند در این شهر... صدایت می‌زنند... نامت را قاب می‌کنند روی دیوارها... نامت را آذین می‌بندند در کوچه‌ها و معبرها... نامت را به یکدیگر می‌گویند و من چه بسیار نام تو را شنیده‌ام، ای مهربان‌ترین.
اما دریغا که دیدارت را هرگز... گفته‌اند تو را نمی‌توان دید با این چشم‌های بیهودگی... گفته‌اند از پیش رویمان می‌گذری، اما نمی‌شناسیمت با این نگاه‌های غافل... اما ای کاش در خواب، راهی به تماشای تو داشتم. ای کاش شمیم پیراهنت از خوابم گذر کند تا بیداری‌ام را به عطر پیراهن یوسف بیناتر کنم.

خواب دیدن تو، به تمام بیداری‌هایمان، به تمام عمرمان می‌ارزد. خواب تو را دیدن، عین بیداری است و بیداریِ تو را ندیدن، خواب است... غفلت است... از خوابم گذر کن مثل نسیم بهاره‌ای که شکوفه‌ها را به لبخند فرا می‌خواند. مثل شفای ناگهانی که درد را بر باد می‌دهد. مثل معجزه بی‌بدیلی که ایمان را نو می‌کند. از خوابم گذر کن تا چشمان گنه‌کارم به یمن رۆیت تو بخشوده شوند و تقوای خویش را از سر بگیرند.

حس می‌کنم گویا هزار سال است که دوستت داشته‌ام. انگار هزار سال است که به تو و به آمدنت دل بسته‌ام. انگار هزار سال است که خدا مرا به پای انتظار تو نشانده و هنوز تو را نیاورده است. آری، به راستی، هزار سال است که تو را دوست دارم... که تو را دوست داریم... که برایت دل‌تنگیم... منتظریم و تنها آه می‌کشیم ... خسته می‌شویم، ناله می‌کنیم و تنها سجاده‌ها انتظارمان را می‌دانند و تسبیح‌ها و نذرها عمق درد ما را دیده‌اند، سه‌شنبه‌ها بی‌قرارترمان می‌کنند و جمعه‌ها، دل‌هایمان را به آتش می‌کشند. هر روزی که آغاز می‌شود و به پایان می‌رسد یا شبیه بغض سه‌شنبه است یا پر از اندوه جمعه ...

چقدر چشم‌منتظر پیر شدند و از خاک کوچیدند. چقدر کودکان که به دنیا آمدند و در این هوای غربت و چشم به راهی، بزرگ شدند. چقدر دل‌ها که تولد یافتند و عشق و انتظار آموختند و به پیری رسیدند و هنوز ندیده‌اند تو را...

همه انتظار تو را می‌کشند، همه... از هر مذهب و کیش، با هر زبان و بیان، تو را می‌شناسند و دست‌های مهربانت را بی‌قرارند. همه صف به صف در انتظارند. قدم بگذار در کوچه‌های زمین و زمان...

مولای من، در کوچه‌ها صدای قدم‌هایت را جاری کن. چراغ خانه‌های شهر را بیفروز. مردم در خواب را بیدار کن از خواب غفلت. زیر لب، نام تک‌تک‌شان را صدا بزن تا خداوند به یمن زمزمه پرمهر تو، روز خجسته دیگری را برایشان بیاغازد. دعا کن سفره‌هاشان به برکت نام تو برقرار و حلال باشد. دعا کن عبادتشان را به حرمت آبروی تو، خدا پذیرا شود. دعا کن برای خاطر قلب پر عطوفت تو با یکدیگر مهربانی کنند. دعا کن آب در آسیاب ستم نریزند. دعا کن تو را از یاد نبرند... از تو غافل نشوند... تو را چشم به راه باشند.


دعا کن برای مردم زمین! برای غفلت روزگار... دل‌های سنگ شده... دل‌های تنگ شده... برای قلب‌های عاشق، قلب‌های مظلوم ... برای صبرهای به سر آمده... جان‌های به لب رسیده... برای اشک‌های خسته دعا کن... برای بغض‌های گلوگیر... برای چشم‌های در جست‌وجو... همه را دعا کن، مولای من...

خدایا؛ فکری به حال عشق و انتظار کن. به حال چشم به راهی... فکری به حال این همه جست‌وجو... این همه دل‌تنگی... تنها تویی که می‌توانی. تنها تویی که قادری.



سلام آقا .... فدای تو.... غصه من .... غم های تو.... (لینک دانلود)